امروز اولین روز از هفته بیست و سوم است. دیگر تکان های سولین را به خوبی حس می کنم و می دانم که این تکان ها به مرور محکم تر هم خواهند شد. همچنان برایش در طول مسیر حرکتم از دنیای دور و برم تعریف می کنم. آرام آرام آواز هم برایش می خوانم. به قول سیما باید یک آهنگ خاص را مرتب برایش بخوانم که بعد از به نیا آمدنش به خاطر بیاورد.
متوجه شدم بستنی که می خورم سولین بیشتر تکان می خورد. کلا زیاد اهل شیرینی خوردن نیستم و شاید چون بستنی شیرین ترین چیزی بوده که از زمان به کار افتادن حس چشایی سولین خورده ام، اینطور عکس العمل نشان می دهد. راستش تا یکی دو هفته پیش بستنی هم نمی خوردم.
موهای سر سولین از هفته پیش روییده اند. چشم ها کامل شده اند اگرچه هنوز رنگ ندارند. از این هفته بدن سولین مشغول چربی سازی می شود به طوریکه پوست تنش که الان قدری برایش گشاد است و پر چروک یواش یواش اندازه تنش می شود. از هفته پیش سولین صاحب یک لوزالمعده شده که امیدوارم تا آخر عمرش خوب و سالم برایش کار کند.
نافم کم کم قرار است پشت و رو بشود. فرصت خوبی ست برای اینکه ببینم اینهمه سال توی آن سوراخ چه خبر بوده.
دست و پایم قدری ورم دارد که طبیعی است. امروز کفشی به پا کردم که از وقتی حامله شدم به پا نکرده بودم. کفش راحتی بود اما امروز پشت پایم را زخم کرده است. می دانستم پاهایم بزرگ می شوند و دوران حاملگی زمان خوبی برای خرید کفش نیست. اما فکر نمی کردم اینقدر واضح باشد!
فهمیدم دست و پا چلفتی شدنم هم امری طبیعی است و مربوط است به مشکلی که در مفاصل انگشتان پیش می آید. حالا چشم به راه خواب رفتگی و گرفتگی هم هستم.

2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژانویه 27, 2009 در 10:35 ق.ظ.
سیما
مامان بهار حالاحالاها وقت داری این ناف برعکس رو ببینی! چون کلی بعد از زایمان هنوز هم این شکلیه.
ژانویه 27, 2009 در 12:05 ب.ظ.
baharmehmani
سیما جون بیا توی این آدرس باقی نوشته های بچه جات رو ببین. دیگه اینجا نمی نویسیم. بس که سخت بود و ادا اطوار داشت
آدرس تازه هست:
http://sabababy.blogspot.com
به امید دیدار