�به در هفته سیزدهم

حبه در هفته سیزدهم

دوشنبه ای که گذشت برای اولین بار کودکمان را با چشم خودمان دیدیم. سانلی و من فعلا اسم کودکمان را گذاشته ایم حبَه، خلاصه شده حبه انگور. فکر می کنم بهتر باشد اینجا هم با اسمی که خودمان خطابش می کنیم درباره اش بنویسیم.

 

خلاصه…حبه را دیدیم. حبه نگو، یه دسته گل، تر و تمیز و تپل و مپل. هفته دوازدهم اولین هفته ای است که از جنین تصویربرداری می کنند. هفته دوازدهم ما اینجا نبودیم. سر هفته سیزدهم که برگشتیم، که می شود همین دوشنبه ای که گذشت، زنگ زدم به مرکز تصویر برداری (اینجا بهش می گویند اِخوسِنتروم. توضیح: اینها به سونوگرافی می گویند اِخو که همان اکو در زبان هلندی است) گفت ای خانم تو که دیرت شده بدو همین امروز عصر بیا.

عصر دم در ساختمان، سانلی و من هر دو  پر از هیجان بودیم. مدتی در اتاق انتظار نشستیم تا نوبتمان شد. بعد که رفتیم تو، من روی تختی روبه روی دیوار دراز کشیدم. اتاق تاریک بود و پنجره نداشت و فقط یک چراغ مطالعه روی میز کار خانم اِخو روشن بود. همین که خانم اِخو شروع کرد به کشیدن سنسور روی شکم من، کل دیوار روبرویمان پر شد از تصویر شکم من و ناگهان حفره ای درونش ظاهر شد که حاوی حبه بود. خیلی هیجان انگیز بود. قلب کوچکش را دیدیم که در قفسه سینه اش به سرعت می تپید. خانم اِخو روی قلبش یک کلیک کرد و ما صدای قبلش را شنیدیم. گُدوگُپ، گُدوگُپ، گُدوگُپ. تند و تند و تند. بعد دست ها، پاها و انگشتانش را دیدیم و او در این میان برای خودش غلت می زد. و گاهی دستش را جلوی صورتش تکان می داد. گویا جنین در این ایام برای اولین بار حس لامسه را تجربه می کند و برای همین دستش را به صورتش می کشد.

خلاصه حبه ما بنابه نظر خانم اِخو سالم و سلامت است. هفته پیش محیط سرش حدود نود و اندازه از نوک سر تا کونش هشتاد و خرده ای میلی متر بود. به نظر خیلی کوچک است اما خانم اِخو گفت فرزند بزرگی داریم.