حقیقتش را بخواهید وردپرس فارسی آنقدرها هم که ادعا می کند برای ما راحت نیست. صفحه مطلب جدید را که باز می کنیم همه پنجره ها روی هم هستند و نمی گذارند ببینیم چی تایپ می کنیم. این شد که ما عطای این سایت ژیگول را به لقایش بخشیدیم و برگشتیم به همان بلاگ اسپات به آدرس زیر:

http://sabababy.blogspot.com
متاسفانه نقل مکان نظرات خواننده ها به آدرس جدید ممکن نیست. لطف کنید به بزرگی خود ببخشید و در آدرس جدید نظر بگذارید.  باور نمی کنید برای تایپ همین چند کلمه هم چقدر اجی مجی لاترجی کردم!!!

امروز اولین روز از هفته بیست و سوم است. دیگر تکان های سولین را به خوبی حس می کنم و می دانم که این تکان ها به مرور محکم تر هم خواهند شد. همچنان برایش در طول مسیر حرکتم از دنیای دور و برم تعریف می کنم. آرام آرام آواز هم برایش می خوانم. به قول سیما باید یک آهنگ خاص را مرتب برایش بخوانم که بعد از به نیا آمدنش به خاطر بیاورد.
متوجه شدم بستنی که می خورم سولین بیشتر تکان می خورد. کلا زیاد اهل شیرینی خوردن نیستم و شاید چون بستنی شیرین ترین چیزی بوده که از زمان به کار افتادن حس چشایی سولین خورده ام، اینطور عکس العمل نشان می دهد. راستش تا یکی دو هفته پیش بستنی هم نمی خوردم.
موهای سر سولین از هفته پیش روییده اند. چشم ها کامل شده اند اگرچه هنوز رنگ ندارند. از این هفته بدن سولین مشغول چربی سازی می شود به طوریکه پوست تنش که الان قدری برایش گشاد است و پر چروک یواش یواش اندازه تنش می شود. از هفته پیش سولین صاحب یک لوزالمعده شده که امیدوارم تا آخر عمرش خوب و سالم برایش کار کند.
نافم کم کم قرار است پشت و رو بشود. فرصت خوبی ست برای اینکه ببینم اینهمه سال توی آن سوراخ چه خبر بوده.
دست و پایم قدری ورم دارد که طبیعی است. امروز کفشی به پا کردم که از وقتی حامله شدم به پا نکرده بودم. کفش راحتی بود اما امروز پشت پایم را زخم کرده است. می دانستم پاهایم بزرگ می شوند و دوران حاملگی زمان خوبی برای خرید کفش نیست. اما فکر نمی کردم اینقدر واضح باشد!
فهمیدم دست و پا چلفتی شدنم هم امری طبیعی است و مربوط است به مشکلی که در مفاصل انگشتان پیش می آید. حالا چشم به راه خواب رفتگی و گرفتگی هم هستم.

اسم دخترمان را سولین گذاشتیم. خیلی سال پیش از یک آشنای مهابادی شنیده بودم سولین یعنی غنچه نشکفته دم صبح. دوست سنندجیم اما معتقد است سولین یعنی نمکین. ما فکرمی کنیم هر کدام از این دو معنی به اندازه کافی زیبا هستند که برازنده نام دخترمان باشند. بعلاوه تلفظ این اسم در هلندی راحت است. نه در زبان هلندی و نه در انگلیسی معنی بی ربطی نمی دهد.

اولین نامه اداری سولین دیروز به دستمان رسید. برای مهدکودکی که قبلا وابسته به دانشگاه آمستردام بوده و یکی از شعبات آن نزدیک خانه است، فرم ثبت نام پر کرده بودیم که در لیست انتظار بمانیم. طبیعتا فرم را بعد از اینکه جنسیت بچه را فهمیدیم به نام سولین فائز پر کردیم. قرار است سولین از سپتامبر سه روز در هفته مهدکودک باشد. دو روز دیگر را من و سانلی به نوبت از او مراقبت خواهیم کرد.

یواش یواش تکان های سولین را حس می کنم و می توانم زیر دستم حس کنم که سرش کجاست. بیشتر اوقات مشغول تعریف کردن دنیای دور و برم برایش هستم: این صدای سانلی است. این صدای آب خوردن مورفی است. این صدای باران است. این صدای پاشنه کفش های من است. این صدای فین آقای بغل دستی است….

شکمم آنقدر بزرگ شده که نمی توانم زیرش را ببینم. دولا شدن برایم مشکل شده وتمام روز مشغول تمرکز هستم که چیزی از دستم نیفتد که برای برداشتنش مجبور به دولا شدن باشم و خب طبیعتا نتیجه این است که همه چیز از دستم می افتد و یک ریز مشغول دولا راست شدنم!

پوست شکمم مشغول کشیده شدن است. به همین دلیل هم می خارد و هم خشک شده. در کل پوست دست و صورتم هم خیلی خشک شده و البته در این مورد آخری سرمای زیر صفر هوا هم بی تاثیر نیست.

آنچه در این ماه تازگی دارد علاوه بر خارش، پشت درد است. سعی می کنم ورزش های این ماه را مرتب انجام بدهم. از امروز هم کلاس های یوگای مخصوص حاملگی شروع خواهند شد. از خوبی های این دوره این است که همه هم کلاسی هایم حامله هستند. 

habbe201

تصویربردار (صدانگار) هفته بیستم مادام اولگا است. قبل از شروع به کار از ما می پرسد درباره اهداف پزشکی این معاینه چه می دانیم. آگاهمان می کند که ماجرا جدی تر از دانستن جنسیت یا دیدن بخشهای تازه تشکیل یافته است. در صدانگاری هفته بیستم باید همه ی اعضای بدن جنین مشاهده شوند و سلامت رشد یا عملکردشان بررسی شود. در هنگام صدابرداری از جزییات معاینه بیشتر خبردار می شویم.

نخست، دستها و پاها به همراه انگشتان و مقاصل حبه را می بینیم. در پیش زمینه، قلب با حرکات سریعش نظرمان را به خودش جلب می کند. بعد نوبت سر می شود. اجزای بیرونی و اجزای درونی دیده می شوند. فک کامل است. در ابتدا کاملا بسته بود اما هنگامی که حبه روبروی دستگاه می چرخید، دو بار هم خمیازه (یا حرکتی شبیهش) کشید. دستهایش را جلوی چشمانش می گرفت و مادام اولگا مجبور می شد محل دستگاه را روی شکم بهار جابجا کند. داخل کاسه سر را می دیدیم و قسمتهایی از مخ که کامل شده بودند. مادام اولگا اندازه سر و بدن را اندازه گرفت و مطمئن شد انتهای نخاع از حد مجاز پهنتر نیست.

سپس از ستون فقرات به سمت پایین حرکت کردیم و روی قلب تصویر بزرگتری گرفتیم. هر چهار قسمت قلب را دیدیم. برنامه ویژه ای جریانهای درون قلب را با رنگهای آبی و قرمز نشانمان می داد. به این ترتیب از فعالیت کامل قلب مطمئن شدیم. آئورت و سیاهرگ اصلی قلب را هم دیدیم. معده و کبد و سپس کلیه ها. برنامه مشابه برنامه حرکت قلب، فعالیت کلیه ها را نشانمان داد.

آخرین فسمت معاینه مربوط به انتهای ستون فقرات و جنسیت بود. برای این بخش باید از سمت پایین یا پشت بدن حبه نگاه می کردیم. آما حبه چرخیده بود و پاهایش را ضربدری محافظ باسنش نگه داشته بود. زاویه مناسب دید کاملا بسته بود. گویا حبه خوابش برد. تکانهای کوچک دستگاه یا ورجه و وورجه بهار هم در بیدار شدنش یا تغییر موقعیت بدنش هیچ تاثیری نداشت. 

این بود که مادام اولگا از ما خواست تا دوباره برای تکمیل معاینه پیشش برویم. تا معاینه بعدی، ما تلاش می کنیم از روی تصویر سر حبه بفهمیم کدام عضو صورتش شبیه کداممان است. من فکر می کنم پیشانی اش شبیه بهار است. بهار فکر می کند بینی اش شبیه من می شود.

امروز آخرین روز هفته نوزدهم است. سه شنبه هفته آینده وقت سونوگرافی هفته بیستم داریم. معمولا در این سونوگرافی است که می توان پی به جنسیت بچه برد. البته اگر بچه در موقعیت خوبی باشد. سونوگرافی هفته بیستم بیشتر برای چک کردن اوضاع رشد بچه و از آن مهم تر موضع پِلاسِنتاست. پلاسنتا لایه ای است که در جداره رحم تشکیل می شود و مواد غذایی از طریق بند ناف از این قسمت به بدن جنین منتقل می شود. این لایه نباید خیلی به دهنه رحم نزدیک باشد. در صورتی که پلاسنتا در محل نامناسبی قرار داشته باشد احتمال زایمان زود رس بیشتر می شود-خطر سقط جنین از هفته بیست و دوم به بعد جای خود را به احتمال زایمان زود رس می دهد.

گوش های حبه از این هفته همه صداهای محیط را می شنود. تحقیقات زیادی درباره آموزش حس شنوایی جنین صورت گرفته. امروز در کتابی که به نوعی دایره المعارف دوران بارداری من محسوب می شود (What to expect when you are expecting) خواندم  در یک تحقیق نشان داده شده است  نوزادانی که در دوران جنینی تحت آموزش صدا بوده اند زودتر به حرف آمده اند. گرچه در انتها قید شده که نتیجه این تحقیقات هنوز فاصله زیادی تا اعلام یک حکم قطعی دارند. اما آنچه مسلم است این است که حبه صدای من و سانلی و گینس و مورفی را مرتب خواهد شنید و احتمالا به یاد خواهد سپرد. همینطور صدای آن دسته از موسیقی هایی که زیاد در خانه یا بیرون گوش می دهیم. این است که تصمیم گرفته ایم در انتخاب موسیقی هایی که گوش می دهیم دقت بیشتری به خرج دهیم.

از آنجایی که در نحوه جایگیری ماهیچه های شکمم، استخوان لگنم و ستون فقراتم تغییراتی رخ داده، کمر درد و پشت دردم شروع شده. ورزش های مخصوص این دوران همراه یوگا قدری به تسکین آن کمک می کنند اما به هرحال نمی توانم زیاد سرپا بیاستم یا در یک وضعیت نشسته قرار بگیرم.

به پشت خوابیدن ناراحتم می کند ( به پشت خوابیدن باعث می شود وزن رحم و جنین به پشت، روده ها، آئورت و سیاهرگ اصلی فشار بیاورد). راحت ترم به پهلوی راست بخوابم و بالشی میان پاهایم بگذارم. اگرچه در کتاب نوشته شده به پهلوی چپ بخوابید اما فکر می کنم مخاطب نویسنده راست دست ها بوده اند.

 

سرما خورده ام. دماغم آنقدر کیپ شده که حتی قطره بینی هم تویش نمی ماند و به جای اینکه راه نفسم را باز کند می ریزد بیرون!

 

یکی از خوانندگان بچه جات پیغام گذاشته بود که بچه جات در ایران فیلتر شده است. اگر اینطور باشد، واقعا جای تاسف است.

می خواهم قدری درباره سیتم مراقبت پزشکی دوران حاملگی در هلند بنویسم. البته واضح است که آنچه می نویسم تجربه و برداشت شخصی من است و نمی توان نتیجه کلی گرفت.

در هلند همه مشمولان بیمه درمان موظفند یک پزشک خانگی که یک پزشک عمومی است، داشته باشند. این پزشک پرونده ای از سوابق بیماری آدم دارد و تنها کسی است که می تواند بیمار را به متخصصین و بیمارستانها معرفی کند. مثلا اگر آدم نیاز به پزشک متخصص پوست داشته باشد، اول باید مشکلش را به پزشک خانگی بگوید، او در صورتی که از حل مشکل برنمی آمد و صلاح می دید، یک پزشک متخصص به بیمار معرفی می کند و برایش یک معرفی نامه می نویسد که به نوعی روادیدی است برای راهیابی به مطب پزشک متخصص.

در مورد حاملگی، از لحظه تشخیص تا پایان سه ماه اول هم زن تحت نظر پزشک خانگی است. در این دوره معمولا پزشک یک آزمایش خون کامل می گیرد و درنهایت بعد از پایان سه ماه اول معرفی نامه ای برای مراکز مامایی دست ماد ر می دهد.

این مراکز مامایی که چندتایی ازشان در هر محله ای یافت می شود، جایی هستند شبیه یک مطب بزرگ. مثلا مرکزی که من عضوش شدم دوتا کوچه بالاتر از ماست و چهارتا ماما (قابله تحصیل کرده) در آن مشغولند که من تا به حال دوتایشان را دیده ام یا درست تر بگویم تا به حال دوتا از آنها مرا دیده و معاینه کرده اند.

اولین کاری که برای عضویت دراین مراکز باید انجام داد، پر کردن یک فرم چندین صفحه ای است درباره سوابق بیماری مادر و پدر آینده، بستگان درجه اولشان و سوابق بیماریهای موروثی در خانواده شان. به علاوه درباره واکسن هایی که پدر و مادر زده اند، داروهایی که احیانا مادر مادر در زمان حاملگی مصرف کرده، مصرف الکل، مواد مخدر سبک و سنگین توسط مادر و پدر هم سوال می شود.

با تحویل معرفی نامه دکترخانگی و پرکردن این فرم مادر و پدر عضو این مرکز می شوند.

اولین مرحله معاینه پزشکی با آزمایش خون، شروع می شود. در برگه آزمایش خون من، میزان آهن خونم، بیماری هپاتیت ب، ایدز وسیفلیس چک شده بود. بعلاوه مشخص شده بود که من در خونم پادتن سرخجه دارم.

هفته دوازدهم همانطور که قبلا اینجا نوشته بودم، اولین هفته ای است که سونوگرافی انجام می شود. همه مراکز مامایی سونوگرافی ندارند. اما باز در هر محله ای چند مرکز مامایی مجهز به دستگاه سونوگرافی هست که مادر به آنها معرفی می شود.

فاصله بین معاینات از هفته بیستم تا سی ام ماهی یک بار و بعد تا هفته سی و هشتم هفته ای یک بار است. بعد از آن هم معمولا ماما برای معاینه به خانه مادر می آید.

زایمان همیشه در خانه شروع می شود و ماما با وسایلش به خانه می آید. اما اگر اوضاع خوب پیش نرود، زائو را به بیمارستان منتقل می کنند.

علاوه بر مراکزمامایی، مراکز دیگری هستند به نام کِرام زُرخ (مراقبت بعد از زایمان) که معمولا در ماه های آخر می توان در آنها عضو شد. این مراکز خدمات مفیدی در اولین روزهای پس از زایمان ارائه می دهند. درست از روز اول زایمان یک نفر به خانه می آید و برای مادر و پدر صبحانه درست می کند، خانه را تمیز و مرتب می کند، به مادر و پدر یاد می دهد بچه را چطور عوض کنند، بشورند و خلاصه کارهایش را راست و ریس کنند. در صورتی که پدر و مادر کودک دیگری غیر از نوزادشان داشته باشند، شخص مربوطه به کارهای او هم رسیدگی می کند. مدت زمان ارائه این خدمات هم بسته به نوع قراردادی که بسته می شود، بین چند ساعت در روز و تمام شبانه روز متغییراست.

جمعه ای که گذشت نوبت دومین معاینه من بود. باز صدای قلب حبه را شنیدیم و باز از شنیدن گدوگوپ گدوگوپ قلبش به هیجان آمدیم.

مامای این دفعه بعد از مطالعه نتیجه آزمایشات و گزارش سونوگرافی

گفت روز زایمان یک هفته زودتر از تخمین اولیه است. بنابراین تو به جای اینکه در هفته هفدهم و روز پنجم باشی، الان در هفته هجدهم و روز پنجم هستی.

وقتی دید سرماخورده ام، گفت بهتر است فقط توی بینیت آب نمک بریزی و از قطره بینی صرف نظرکنی. شربت سینه هم فقط شربت گیاهی مصرف کن.

توصیه معمول این است که مادر هر سوالی که به ذهنش می رسد یادداشت کند و روز معاینه از ماما یا دکترش بپرسد. خود ماما هم بعد از اینکه کارش تمام شد می پرسد سوال چی دارید؟

درباره زایمان در آب ازش پرسیدم. گفت متاسفانه دربیمارستانهای آمستردام این امکان وجود ندارد. اما حوضچه مخصوص را می توانید ازمراکز معینی کرایه کنید. این حوضچه از هفته سی و ششم به خانه آورده می شود و بعد از زایمان هم پس برده می شود. هزینه کرایه آن حدود دویست یوروست. زایمان در آب به خاطر اثر آرامش بخشی که دارد در کاهش درد زایمان مفید است و ما حتی توصیه می کنیم از زمانی که انقباضات شروع شد بهتر است زائو وان حمام خانه ش را پر از آب کند و در آب بنشیند. اما مشکل این کرایه کردن حوضچه این است که در صورتی که زایمان در خانه با مشکل مواجه شود عملا با انتقال زائو به بیمارستان، بلااستفاده باقی می ماند.

دو هفته دیگر وقت دومین سونوگرافی است که اگر شانس بیاوریم و حبه در وضعیت قابل تشخیصی باشد می توانیم جنسیتش را بفهمیم.

هفته ای که رج خورد، هفته رشد غدد جنسی حبه بود. حبه الان شیرین چهارده سانتی متر قد و دویست گرم وزن دارد. به زودی متوجه تکان های او خواهم شد و این خیلی هیجان انگیز است.

این هفته استخوان بندی حبه از حالت غضروفی درمی آید و به قولی یواش یواش استخوان دار می شود. بند نافش هم کلفت تر و محکم تر می شود. او می تواند همه مفاصلش را تکان بدهد

من این خبرهای هفتگی را از خبرنامه ی سایت baby center می گیرم. در خبرنامه این هفته نوشته شده بود:

her sweat glands are starting to develop.

معنی”gland” را نمی دانستم رفتم توی سایت فارسی دیک دات کام که معمولا به عنوان لغت نامه استفاده می کنم، تا ببینم این کلمه یعنی چی. این عین معانی پیشنهادی فارسی دیک دات کام است:

“غده، هر عضو ترشح کننده، دشبل، غده عرقی، حشفه مرد، بظرزن”

من مطلقا معنی دشبل، حشفه و بظر را نمی دانم. حتی نمی دانم این کلمات را چطور باید تلفظ کرد. فارسی دیک معمولا معانی قابل فهم و امروزی کلمات را می دهد اما در این مورد به کار من نیامد. رفتم توی سایت آریانپور و gland را تایپ کردم. دقیقا با همین عبارت بالا روبرو شدم. بی آنکه جای یکی دوتا از کلمات عوض شده باشد.

در ویکی پدیا gland غده تعریف شده و به دو دسته درون ریز و برون ریز تقسیم شده است. حالا نمی دانم منظور خبرنامه غدد جنسی حبه بوده یا می خواسته بگوید همه غدهایش از این هفته شکل می گیرند.

اگر کسی می داند دشبل، حشف و بظر را چگونه تلفظ می کنند و این کلمات چه معنی می دهند مرا بی نصیب نگذارد لطفا.

پی نوشت: از سارا ممنونم که به غدد عرقی اشاره کرد.


 

گوش های حبه از این هفته کامل تر می شوند و چشم هایش به بینیش نزدیک تر. سر حبه سیخ تر شده و نقش جمجمه اش شکل گرفته است. اگرچه هنوز مویی روی آن سبز نشده. روی انگشت های پای حبه این هفته ناخن هایش می رویند و سیستم جریان خونش کامل می شود.

بنابر شواهد و قراین از این ماه منتظر خونریزی لثه هایم بودم. بالاخره مشکلم با مسواک و خمیردندان برطرف شد و رسما از هفته پیش دوباره استفاده از خمیردندان محبوبم پارودونتاکس را شروع کردم. این خمیردندان را دو سال پیش نازلی بهم معرفی کرده بود. خمیر دندانی است با طعمی غیر نعنایی اما عجیب که حاوی نمک های معدنی است و با عصاره گیاهان ترکیب شده. از خوبی های این خمیر دندان این است که شب که مسواک می زنی صبح هم که از خواب بیدار شوی بازهم دهانت طعم تازگی بعد از مسواک زدن می دهد. برای من از آن دسته محصولاتی است که یک بار که استفاده کنم دیگرحاضر نیستم محصول مشابهش را مصرف کنم .

در دوران سه ماهه اول این خمیردندان هم برایم غیرقابل تحمل شده بود و خوشبختانه اثری مقطعی بود که گذشت.  اما مشکلم با طعم نعناع همچنان به قوت خود باقی است. عاجز شدم از پیدا کردن نخ دندان و خلال دندان بدون طعم نعناع. چند وقت پیش نخ دندان جانسون پیدا کردم اما خیلی کلفت بود و به سختی بین دندانهایم می رفت (آن هم دندان های من که از هم فاصله دارند!) اما خلال بی طعم پیدا نکردم.

سانلی هم با وجودی که خمیر دندان بچه گانه دندان هایش را اذیت می کرد در این مدت پا به پای من از آن استفاده کرد، نخ دندان کلفت جانسون را تحمل کرد و از خیر خلال کردن گذشت. برای اینکه بوی نعناعی دهانش مرا اذیت نکند.

برای کنترل لثه ها و خونریزی احتمالی رفتم دکتر. معاینه نشان داد که لثه های عقبی قدری خونریزی دارند. مشکل نخ و خلال را به دکتر گفتم. گفت نخ جانسون دو دسته است و اگر استفاده  آن نوعی که تو گرفته ای (دِنتوتِیپ) برایت سخت است می توانی نوع معمولیش را امتحان کنی و بسته اش را بهم نشان داد که بتوانم در مغازه پیدا کنم. بعد هم یک نوع خلال دندان بهم داد و گفت امتحان کن ببین طعم دارد؟ نداشت. مارکش را پرسیدم گفت پارودونتاکس است و می توانی از داروخانه تهیه کنی. خوش حال شدم.

حالا دندان های عقبی را که خلال می کنم دهانم خون آلود می شود اما می دانم که این هم موقتی است و به زودی برطرف می شود.

آنچه مهم است مسواک، نخ و خلال کشیدن بعد از هر چیزی که می خورم است و استفاده از ویتامین ث به میزان کافی.

این هفته حبه تقریبا تمام مفاصلش را می تواند تکان بدهد. با اینکه پلکهایش هنوز بسته است اما می تواند روشنایی را حس کند.  مثلا اگر روی شکمم نور بتابانم صورتش را برخواهد گرداند.

شکمم بزرگتر شده و فکر می کنم ستون فقراتم هم آرام آرام دارد تغییر شکل می دهد. زیاد سرپا نمی ایستم و مدت طولانی بی حرکت نمی نشینم. سعی می کنم پیاده بروم موسسه و برگزدم خانه می شود روزی حدود چهل دقیقه پیاده روی. مامان می گفت سرپا ایستادن عوارض بعدی دارد از جمله افتادگی رحم که معنیش این است که به مرحله ای می رسی که عطسه کنی جیشت می ریزد.

دی روز مربی یوگا بهم یاد داد از شکمم نفس بکشم. اینطوری نفس هایم با هر جنب و جوشی به شماره نمی افتد. اما خب تمرکز لازم است. به سرعت یادم می رود آنطوری نفس بکشم. صبحی که راه می رفتم تا موسسه یادم مانده بود و آنطوری نفس می کشیدم خیلی راحت و با سرعت راه رفتم. تقریبا با هر پنچ قدم یک نفس می کشیدم.

به علت بالارفتن سطح هورمون پروژسترون مخاط بینیم زیاد شده و رسما موفو شده ام. این قضیه موقع شنا قدری مزاحم است. باید مرتب از آب بیایم بیرون و بروم فین کنم!

منتظر خونریزی لثه ها هم هستم که گویا از این ماه ممکن است رخ دهد. سعی می کنم روزی یک لیوان آب پرتغال تازه بنوشم که جبران ویتامین ث کرده باشم. فعلا فقط گاهی موقع نخ دندان کشیدن از لثه هایم خون می آید. از دندان پزشک وقت گرفته ام برای بازرسی.

دوست دارم مرتب روی شکمم دست بکشم و ته دلم با حبه حرف بزنم. دست کشیدن سانلی روی شکمم را هم خیلی دوست دارم. اما نسبت به دست کشیدن دیگران روی شکمم قدری متعجبم.  می فهمم که دیدن شکمی که دارد بالا می آید و تصور اینکه زیر این پوست یک موجود دوست داشتنی نفس می کشد خیلی هیچان انگیز است. شاید همین هیچان است که ناخودآگاه دستی را به سویش دراز می کند. سعی می کنم واکنشی نشان ندهم و در احساس خوشی آنها شریک شوم.

چند شب پیش خواب حبه را دیده بودم. خوابهایم معمولا از یادم می روند. مطمئن نیستم اولین خوابم باشد که حبه داشت، اما اولینی بود که یادم ماند و برای بهار تعریفش کردم.  پیشنهاد کرد که اینجا بنویسمش.

در خوابم بچه جان به دنیا آمده بود. خیلی خیلی زودتر از موعد، حوالی ماه ششم. من همه اش نگران بودم که جاییش کامل نشده باشد، ولی بچه عجول ما چند کلمه ای هم در شکم مادرش یاد گرفته بود و از همان روز اول تکرارشان می کرد. 

از خوابم همین یادم مانده بود. تعبیرش هم که خیلی ساده است.

آمار

  • 4,093 بازدید